![]() |
![]() |
|
| در دادگه عشق کنم از تو شکایت گویم که مرا کشت دو چشمان سیاهت |
|
مهمترین حرفامو من
سر بزارم رو شونه هات مثل خودت حرف بزنم تو و کوچه های زندگی هر چی دارم به سادگی برات بگم یا که نگم؟ اینو خودت برام بگو....... گفتی میای به دیدنم گفتی میمونی تو پیشم این حرفای قشنگتو باور کنم یا نکنم؟ اینو خودت برام بگو........... بزار برات ساده بگم ساده بگم دیوونتم
داد بزنم یا نزنم؟ اینو خودت برام بگو......... اگر برام مجنون باشی اونوقت برات لیلی میشم به هر بیابون واسه تو سر بزنم یا نزنم ؟ اینو خودت برام بگو....... تابلوی زندگیم قشنگ شده با بودنت اکنون که امیدم شدی آرزوهای فردا رو با آبی های عشق تو رنگش کنم یا نکنم؟ اینو خودت برام بگو........
که میریزی رو شونه هات نمی دونم چی کار کنم شونه کنم یا نکنم؟ اینو خودت برام بگو....... حالا که با شور صدات با وعده ها و خنده هات قاتل غصه هام شدی به خاطر این خوشحالی ساز بزنم یا نزنم؟ اینو خودت برام بگو........ دو چشمون قشنگتو که این طوری خمار شدن با تموم اون مژه ها
اینو خودت برام بگو.......... گذشته های تلخمو بخاطرت ریختم بدور حالا فقط تورو دارم به بودت تو زندگیم عادت کنم یا نکنم؟ اینو خودت برام بگو........ از شبهای ساکت و شوم خاطرات بدی دارم حالا که تو کنارمی این شبهای کشنده رو سحر کنم یا نکنم؟ اینو خودت برام بگو........
حضور تو تو زندگیم پس اینهمه درد و غم داد بزنم یا نزنم؟ اینو خودت برام بگو....... با روزای غریبی و زانو بغل گرفتن و با هق هق های بیصدایم دستو واسه خدافظی تکون بدم یا که ندم؟ اینو خودت برام بگو........ اینطور که شاعرت شدم شبگرد عاشقت شدم بخاطر سرودنت
چتر بگیرم یا نگیرم ؟ اینو خودت برام بگو........ حالا که همراهم شدی واسه وفاداریم تو و عشق از همین جا تا کهکشون پل بزنم یا نزنم؟ اینو خودت برام بگو........ این شعری که سرودمش تمام حرف دلم بودش با تموم قافیه هاش تقدیمت کنم یا نکنم؟ اینو خودت برام بگو.........
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شکوه |
|
|
زنـدگی را با تــو دنیـــا را با تــو می خواهـم می خواهـم.............. چون تــو را می خواهـم تــو را می خواهـم که خواستـنی تریــنی عا شـقانه و با تمــام وجـودم.
*
*
*
*
*
*
*
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شکوه |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط شکوه |
|
|
کسی نگاهم را نمیشناسد
کسی صدایم را نمیخواهد هیچکس حرفهایم را نمیفهمد گفته بودم بارها با خودم باتوبا همه ای کاش همان کودکی بودم که دوستم داشتند که نگاهم را میشناختند که صدایم را میخواستند ای کاش همان کودکی بودم که از قدمهایم خاطره میساختند که از صدایم می خندیدند و حرفهای ناگفته ام را میخواندند اما امروز که من محتاجم هیچکس حتی خودم را هم نمیشناسد صدایم را نمی خواهد نگاهم را نمیبیند حرفهایم را نمی گوید ای کاش کودکی بودم که .......................
|
|
|
|